هیچ جا!!!
دیگه فرقی نداره........
خیلی ازش خوشم میاد حرف زدن باهاش رو خیلی دوست دارم برعکس خیلی های دیگه اصلا با زندگی شخصیم کاری نداره از همه چی با هم حرف میزنیم بجز مرد! خیلی به رشدم کمک میکنه دختر با اصولیه خلاصه تنها کسی هستش که از حرف زدن باهاش خسته نمیشم و شاید جز معدود کسانیه که اصلا احتیاجی ندارم خودمو بهش ثابت کنم!
امروز با هم کلی در مورد فرزند خواندگی ، اختلاف فرهنگی، تخت جمشید، مصر، حقوق زنان ...حرف زدیم و چند ساعتی پیاده روی کردیم و با هم شام خوردیم.
موقعی که خورشید داشت غروب میکرد من دیگه آفتابی بودم.
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمی گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر ذکر تسبیح ملک در حلقه زنهار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
برای اولین بار بود که بخاطر فقط خبر گرفتن و اونم خیلی ناشیانه پا پیش گذاشتم یه احوال پرسی زورکی و یه تبریک سال نو!! و پرسیدن سوالم بی مقدمه!! آخه حرفی برای گفتن باهاش نداشتم فقط دلم شور میزد میدونم احمقانه بودش ولی گاهی اوقات خوبه زیاد هم عاقلانه کاری رو انجام نداد و دنبال چرا نبود! غرورم اجازه نداد که زنگ بزنم ولی دلم رو با اینکار آروم کردم!!
الان که با خودم فکر میکنم میبینم چه راحت میتونستم روز خوبی برای خودم بسازم ولی...
جای پای گذشته هنوز تو افکارم پرسه میزنه.
من تو مترو بیشتر از هر جای دیگه ای مشغول زیر و رو کردن ذهنم هستم، برای فرار از این کار راههای مختلفی رو امتحان کردم مثل کتاب خوندن یا سودوکو ولی موثر نبودن!! امروزم مثل همیشه در حال بررسی گفتگوی ۲ روز قبل بودم که یهو احساس کردم چیزی زانومو لمس کرد چشمتون روز بد نبینه مثل برق گرفته ها از جام پریدم و سیلی محکمی به پسری که روبرو نشسته بود زدم ولی وای حدسم نادرست بود این دستش نبود که به پام خورده بود بلکه پالتوش بود!! حالا تصور کنید حال و روز منو![]()
چطوری دست پاچه شده بودم رو براتون نمیگم! ولی میخوام بگم که اون بیچاره از من عذر خواهی کرد و منم با پرویی بهش گفتم مهم نیست
و باید بیشتر مراقب باشه!! ولی از خجالتم اولین ایستگاه پیاده شدم!!
یادم میاد هرموقع در تهران تاکسی سوار میشدم خدا خدا میکردم مسافر بعدی خانم باشه تا مجبور نباشم خودم رو مچاله کنم، اصلا دوست نداشتم که گرمای یه غریبه رو حس کنم خیلی از این موضوع چندشم میشد، بگذریم درسته امروز خیلی خجالت کشیدم ولی مهم اینه که فهمیدم در این مورد هیچ تغییری نکردم![]()
پ.ن:سودوکو یه نوع جدول با اعداد
تشکیل دادن یه خانواده خیلی سخته ولی از هم گسستنش راحته.
زیاد این روزا حوصله نوشتن ندارم ولی جریان امروز باعث شد یاد ۷ سال پیش چنین روزی بیفتم، یه روز آفتابی با هوایی ملایم..
مانتو سرمه ای مخمل کبریتی و کفش و کیف قرمز چرمی با روسری حاشیه سرمه ای و طرح زرد و قرمز و شلوار جین!! انگار همین دیروز بود.. وقتی نگاهش به نگاهم گره خورد تمام ترس و تردیدم یادم رفت!وقتی دستم رو تو دستش گرفت و به آرومی فشرد آرامش عجیبی رو بهم تزریق کرد و شد خورشید زندگیم ولی زود غروب کرد و من رو نادیده گرفت.
پ.ن۱: روزهای خوب فراموش نشدنی با هم کم داشتیم ولی ۳ روز اصفهان همیشه برام مقدسه. یادت میاد؟!
پ.ن۲: خبر در مورد یه خانواده ۳ نفری بود که همه تصور میکردند خیلی خوشبختند و مشکلات جدی ندارند (یکیش خود من) ولی اون شب بهم گفتن که از هم دارند جدا میشند!!


